وحشی آزاد

انتهای هیچ کوچه ای بن بست نیست

شعر آیینه

میخواهم آینه باشم و همه را در خود ببینم

هر کس را همانطور که هست ، بي كم و كاست

و در برابر مسافران نگاهم صبور باشم

اخمها و فريادهايشان را تحمل كنم ، بپذيرم

با چشمهاي باراني شان بگريم

و بغض نگاهشان را ، بي آنكه ترك بردارم ، تاب بياورم

.....

نگاه من اما گاه آينه قدي خانه اي مي شود

و ماواي زني غمگين كه مرد راهش نيامد و او

سالها خود را نديد

دلم مي خواهد آينه باشم و همه را

غمگين يا شاد در خود ببينم

چه خوب است مسافران خسته راه در چشم خانه شفاف من

گرد و غبار چهره خود را به تماشا مي نشينند

و مثل سبزه شسته در باران با طراوت باشند

چه شيرين است آينه اي باشم

در دستان كودكي كه براي اولين بار خودش را در آن مي بيند

ميخواهم آينه باشم

تا وقتي كسي نخواست خودش را ببيند

خالي بمانم

و هيچ كس نباشم

هيچ كس

................................................

صبح زود با سرعت از جلوی دانشگاه رد شدم . عجیبه که چشمم توی آینه به بچه گنجشکی افتاد که وسط خیابون گیر کرده بود و ماشین ها به سرعت درست از بالای سرش عبور میکردن . بی درنگ برگشتم  و هر طور که بود خودمو رسوندم بهش . یه چشمش کاملا بسته بود و تکون نمیخورد . ورداشتمش و بوسیدمش و چسبوندم روی قبلم  . نشستم تو ماشین و راه افتادم و اون همچنان به لباسم چسبیده بود . بردمش تو اتاق کارم . چند دقیقه بعد که جون گرفته بود  و چشم بسته ش هم باز شده بود  تو دستم آزاد نگهداشتم . پرید و از پنجره رفت و روی درخت اون طرف ساختمان اداره نشست

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:29  توسط امیر  |